و اینبار تنهایی اسیر دل نوشته هایم شده
چند روزیست گریه هایم بی تابی گونه می کنند
و من درپی مرهم تنها خستگی را مهمان دلم میکنم
فرصتی نمانده پاهایم خسته است
باید بروم
باید بروم اما تنها....!!
باید رها شد از حصار تنهایی اما من که توان آن ندارم. این جسارت در من مرده.
یادش بخیر برای خود عالمی داشتیم
دور از ستاره ها در جایی که روح به من راهی نداشت من تو را کنار خود حس میکردم و تو برایم فرشته ای از جنس نجابت شدی
یاد می آید!!
گفته بودی: تنهایی را کوله بار سفر می کنیم وشبانه راهی سفر می شویم
تنهای تنها!!
گفتم: خسته میشوم اخر این گام های خسته توان ان ندارند
گفتی: در آغوش من دیگر خستگی را مجالی نیست
اما تو سفر کردی
و من را میان آن همه برهوت عاشقی تنها گذاشتی
رفته ای و من ماندم در این روزگار تنهای تنها و هر روز تنهایی مرا به اوج زیبایی می رساند
ساعت اتاق مدتی است که یگر چشمان خیس من را با گردش روزگار هم آهنگ نمی سازد
و تو ای خوب من!! برای لحظه های ناب کنار ه بودن دلتنگم
اما نیستی!!
و من دوباره مرز بین ماندن ورفتن را معنا می کنم. مرزی به نام انتظار

یاد چشمانت مرا از خود بی خود میکند
چشمانی که گفته بودی برای توست
اما وقتی کوله بار سفرت را بستی چشم هایت ر از من گرفتی
یاد دستان سردت گرما را از وجودم می گیرد
یادش بخیر گرمای دستانم را گرفتی و سرمای وجودت را به من هدیه کردی
دیگر از آن پس سرمای وجودت مرهم دل شکسته ام شده
دلم می گیرد
دلم که می گیرد بهانه گیر تو می شوم
آنقدر که آسمان هم از دستم آرامش ندارد
گاه با او می گویم خوش بر احوالت با آن همه ستاره
پس چرا آسمان دل من تنها ستاره اش را هم از دست داده
برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست
و توای خوب من بدان که تا ابد بغض صدای من باقی خواهی ماند
تـــــــــنـــــــــها بــــــــرای تـــــــو
" یلدا"